تا حالا شده حس کنی حوصله ی هیچ چیزو هیچ کس و نداری .

بی حالی... قاطی کردی... 

دلتنگ باشی  واسه کسی که در دسترس نیست...

......

.....

با همه ی این بی حوصلگیت مجبور باشی یه کنفرانس ۱ ساعتی رو  آماده کنی  که بدون تپق زدن بخونی همشو....

ببین من الان اینجوری ام می فهمی منو ؟؟؟؟

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

به هیچ وجه به انسانی اعتماد نکن که اساسا مفهوم وجدان را نمی داند

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

گاه آرزو می كنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری…
ومن باشی، دلت ، دل من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من
باشد ، تمام وجودت برای من باشد…

آنگاه خواهی ديد من چقدر برای رسيدن به تو بی
قراری می كنم…!

آنگاه خواهی ديد چقدر شبها و روزها از دوری تو
اشك می ريزم…

آنگاه احساس خواهی كرد من چقدر تو را دوست دارم…
و احساس خواهی كرد عشقی را كه تمام وجودم را فرا
گرفته و به من وابسته شده است!…

كاش اين آرزو تبديل به حقيقت می شد تا تو مرا
بيشتر از هميشه باور داشته باشی

باور داشته باشی كه دوستت دارم…باور داشته باشی كه
عاشق تو هستم!…


 

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥


 

 
گاه مي انديشم كه چه چيز جنگل ميان من و تورا به آتش كشيد...

خرمن دوست داشتن بود...

يا حرارت عشق!!!

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥


 

يک روز باراني با تو آشنا شدم؛

رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم خيس شديم!

و .....

.......

هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛

تو به سوئي رفتي و من به ديگر سو

خيس شديم!

 .....

 و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه کنم؟

 زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشويم .........

         

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٥


 

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره


وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو

مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو


  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥


 

ما گذشتيم و گذشت آنچه با ما كردي...

تو بمان با دگران ...واي به حال دگران

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥


 

اي کاش دوست داشتن را تجربه نمي کردم، تجربه ي تلخي بود...
 ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو کند
 ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم
و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥


 

 حس قشنگیه که دیگه دلم نمی خواد آهنگ غمگین گوش کنم!!

 دیگه دلم نمی خواهد تحقیق دانشگاهو بهانه کنم بیام تو نت ۲ ساعت الکی تو سایتای مختلف باشم تا مجبور نباشم بقیه ی وقتمو به تو فکر کنم.

اینکه دیگه صبح با یاد تو بیدار نمیشم هم قشنگه

 این که دوباره آّهنگای شادو گذاشتم رو دسکتاپم وآهنگای غمگینمو انداختم یه جایی که چشمم بهشون نیفته.... 

آره دیگه دلم نمی خواد آهنگ همیشگیمو گوش بدم که فقط و فقط تو رو یادم می یاره

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت...

واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت.......

...........

.......

اصلا می دونی چی شده پرونده ی تو رو بستم واسه همیشه فرستادم بایگانی!!!

....

..

خودت اینو می خواستی  مگه نه؟؟!!!

  

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥


 

گل سرخی به او دادم ،

 گل زردی به من داد

برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد

با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟

گفت : نه باور کن ،نه !

 ولی چون تو را واقعا دوست دارم ،

نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی ،

 برای پیدا کردن گل زرد ،

زحمتی به خود هموار کنی!!!

  

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥


 

   

چه بنويسم درباره مردی كه يك روز عاشق است و روز ديگر يك آشنای غريب،

 چه بنويسم درباره مردی كه نمی توانم بفهممش.

 نمی دانم، نمی دانم .....

  

                 

               

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥


 

يادمون باشه اگه کسي بهمون گفت دوست دارم برنگرديم نگاه به خودمون کنيم ببينيم کي هستيم.نگاه به اون بکنيم ببينيم اون کيه !!!

.يادمون باشه اگه کسي حرفي بهمون زد فکر نکنيم دروغ گفته.

يادمون باشه هر کاري ميکنيم بدونيم يکي داره نگامون ميکنه

.هر حرفي مي زنيم بدونيم يکي داره به حرفامون گوش ميده.

يادمون باشه

 عاشقي کار هر بي سروپا نيست !!!!

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥


 

    

از وقتی عاشق شدم...

فرصت بیشتری پیدا کردم...

فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد به زمین بخورم...

و این عالی است!!!

هرکسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

و  تو این شانس را به من بخشیدی

متشکرم..!!!!

شل سیلور استاین

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥


 

ماهي شده بود باورش؛

 تور اگه بندازن سرش؛

 ميشه عروس ماهي‌ها؛

شاه ماهي ميشه همسرش؛

 ماهيه باورش نبود !!!

 تور اگه بندازن سرش؛

 نگاه گرم ماهي‌گير؛

 ميشه نگاه آخرش!!!


  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥


 

........

و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام, برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من ، چه خواهد شد

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥


 

    همه را،همه را دوست مي دارم

    هم او را كه مي بيند و انكار که نمي بيند

   هم او را كه تنها به نامي از او دل خوشيم

  هم او را كه خدا حافظ ما را مي شنود و نمي شنود و بالا مي رود

  هم او را كه سلام ما را شا نه مي اندازد بالا..... 

  

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥


 

.......

اما لحظه ای رسید ، لحظه پریدن و رها شدن ، میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره ، بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف ، میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت ، به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ ، دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت        


  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥


 

من گمان مي كردم

دوستي همچون سروي سر سبز

چهار فصلش همه آراستگي است

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ ميزند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي عاطفه اند

 

  

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥


 

قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود . .

خار هم کمتر نبود از گل، بسا گل تر بود.

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر، باز با باز نبود، شعار پرواز!

واي بر ما که تصّور کرديم عشق را بايد کشت ....

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥


 

در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است و صداقت گل نایاب

و در چشمان پاک شقایق ها عابر بی عاطفه ی غم جاریست

به چه کس باید گفت ....

با تو انسانم و خوشبخت ترین !!!

  

 

  
نویسنده : سرسپرده ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥